تاريخ : دوشنبه ۷ مهر۱۳۹۳ | 12:17 | نویسنده : هاشم
 

برای خلق بودم زیر باران سایبان یک عمر

شدم خود خیس باران زیر سقف آسمان یک عمر

مرا چون مهربانی یاد داد آموزگار عشق

کشیدم روی دوشم بار هر نامهربان یک عمر

بروی گرده دنیا را تحمل کردم اما حیف

نفهمیدم که بودم زیر پاها نردبان یک عمر

همیشه خواستم عکاس جمع دوستان باشم

ندانستم ندارم جا میان دوستان یک عمر

همیشه خاک پای اهل بینش خواستم باشم

شدم چون خاک اما زیر پای این و آن یک عمر

به دور گردنم دست تورا پنداشتم لطف است

ولی حمال دار خویش بودم بی گمان یک عمر

برای عمر خود برنامه ریزی کرده بودم ؛ حیف

به پایان می رسد در بهت و حیرت ناگهان یک عمر

 

هاشم رضازاده



تاريخ : شنبه ۲۴ خرداد۱۳۹۳ | 23:22 | نویسنده : هاشم
زان جام همیشه مست برداشته ام

هر قدر که لازمست برداشته ام

مست تو بهشت واجبش... اما نه؛

از جعل حدیث دست برداشته ام

 

هاشم رضازاده



تاريخ : یکشنبه ۱۸ خرداد۱۳۹۳ | 17:56 | نویسنده : هاشم
یه روز تشریف می برن دیدار خانواده ی شهدا

یه روز تشریف می برن دیدار خانواده ی جانبازان

یه روز دیدار خانواده ی سالمندان

دیدار خانواده ی اون وری ها

دیدار خانواده ی این وری ها

دکترا ، پرستارا ، ارتشیا ، کارگرا ، وای وای وای... .

یه روز سخنرانی در جمع مدیران صداوسیما

یه روز سخنرانی در جمع اساتید دانشگاه

یه روز در جمع استانداران

در جمع شهرداران

در جمع فعالان محیط زیست

در جمع وزرا ، وکلا ، پلیسا ، اتحادیه ها وای وای وای... .

 

آقای رییس! با سخنرانی و دیدارهای تبلیغاتی و پر سر و صدا که مملکت اداره نمی کنن.مدیران میانی در ادارات مختلف مثل شهرداری ها و راه و شهرسازی و آستان قدس و غیره ، دارن پوست مردم رو می کنن.مدیریت کن جانم.یک سال گذشت ، تدبیر یادمون رفت



تاريخ : چهارشنبه ۳ اردیبهشت۱۳۹۳ | 11:37 | نویسنده : هاشم
ای چشم تو سرسلسله ی باده فروشان

ای چشمه ی چشمت ضربان خم جوشان

گیسوی کمند تو نسیمانه رها شد

در هر خم گیسوت رها خانه به دوشان

چون کوه که آتش به جگر داشته باشد

چشمم شده آبستن امواج خروشان

از فتنه ی چشمان تو آشوب بپا شد

ای وای در این فتنه بر احوال خموشان

با اینهمه از شرح غزل پای مپیچان

ای هر چه غزل در غمت از رفته ز هوشان

پیش قدمت دست من از سینه جدا نیست

ای مردم چشمان من از حلقه به گوشان

ای خوب تر از هرچه در این گستره خوب ست

از شعر بدم لطف کن و چشم بپوشان

 

هاشم رضازاده

 



تاريخ : دوشنبه ۵ اسفند۱۳۹۲ | 21:21 | نویسنده : هاشم
با سلام.خواهشأ تا انتها بخونین و نظر کارشناسی بدین


عمری گذشته است پدر !  تا پدر شدیم

همچون گدازه های تنت شعله ور شدیم

با رفتن تو خاطره هامان سیاه شد

فرداش کار و بار همه رو به راه شد

رویای خیس پنجره ها طعم نا گرفت

شمشیر جنگ را تب و تاب طلا گرفت

در گیر و دار نام گرفتار نان شدیم

ای ساده ما برای که ها نردبان شدیم

افیون جنگ نرم از ایمان مان گذشت

طاعون شد و به جان زد و از استخوان گذشت

از خاطرات شهر پدر را عقب زدند

بر آفتاب غیرت مان رنگ شب زدند

ما مانده ایم و طرح فرایند صادرات

تنها امیدمان شده میز مذاکرات

میز دو گوش گمشده در نامحاسبات

مخصوص ارتقاء سطوح مناسبات

ننگا به ما که مانده ی ترفند دشمنیم

سنگا به ما که کشته ی لبخند دشمنیم

هی چرت می زنیم تمام گذشته را

خمیازه می کشیم مرام گذشته را

نسل جدید چشم چران ظواهرند

انسان کوکی خفقان معاصرند

نسل جدید نسل همین بی ستاره هاست

بازیچه ی لگد شده ی ماهواره هاست

عمری گذشته است پدر ! ماعوض شدیم

ما پابه پای مردم دنیا عوض شدیم

از جان گذشته در صف کالای رایگان

ما لنگ ماندگان سبد های رایگان

ما سنگواره ایم و نفس می کشیم باز

از خویش دور خویش قفس می کشیم باز

بعد از تو روزگار به وفق مراد شد

اجحاف و اختلاس و تبانی زیاد شد

از ذهن جستجو گرمان یار پر کشید

از واژه نامه معنی ایثار پر کشید

از یادمان شد آنکه نباید شود پدر!

او شادمان شد انکه نباید شود پدر!

حالا پس از گذشتن ازین سالیان سخت

ما مانده ایم و رد شدن از هفت خوان سخت

خو کن به چشم بسته ی دیوار بعد ازین

"پرواز را به خاطر بسپار" بعد ازین


هاشم رضازاده






تاريخ : چهارشنبه ۹ بهمن۱۳۹۲ | 15:55 | نویسنده : هاشم
دهه ی فجر انقلاب اسلامی ایران بر همه مبارک


سخت ست قوافی رباعی با " آه "
افتادن شاعر ست از چاله به چاه
پس مثل بقیه لاجرم می گویم:
لا حول  و لا  قوه  الا  بالله.


هاشم رضازاده


تاريخ : جمعه ۲۹ آذر۱۳۹۲ | 9:30 | نویسنده : هاشم


یا امام رضا

هر چند شفیع ماسوا می باشد

سلطان سریر ارتضا می باشد

اما عجبا ! نوشته بر هر دیوار:

" این ملک ز حضرت رضا می باشد"


هاشم رضازاده



تاريخ : چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۹۲ | 23:19 | نویسنده : هاشم
" بیخود از شعشعه ی پرتوی ذاتم شاید"

یا چو استاد پی آب حیاتم شاید

از سمرقند گذشتم ثمر قند مراست

از همین روست که شیرین سکناتم شاید

در "سماع " ام که ز مستیم زبان گفت "سمات"

روز و شب پس به گمانم به سماتم شاید

پنجه در پنجه ی گیسوی تو انداخته ام

مست لا یعقل در حال صلاتم شاید

زندگی دادمت و هیچ حسابم کردی

یادم آمد نخ دربند نباتم شاید

مستحق صله از جنس نگاهی گرمم

فرض کن سائل محتاج زکاتم شاید

هاشم رضازاده

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۵ آبان۱۳۹۲ | 17:40 | نویسنده : هاشم
دستان شب گرفته گریبان کوفه را

چشم منافقان مسلمان کوفه را

سردرد ها به روی غزل پا گذاشتند

خود را کنار مثنوی ام جا گذاشتند

فریاد های خستگی ام آه می شوند

همصحبتی برای دل چاه می شوند

صد تند باد حادثه بر کوه عشق زد

زخمی به روی پیکر مجروح عشق زد

رگبار اشک چشم مرا زخم کرد و رفت

آیینه روبروی رخم اخم کرد و رفت

زخمی گلوی خشک افق را خراش داد

خون تورا به روی تن دشت پاش داد

با تو برادرانه سخن گفت خواهرت

وقتی که زیر سم ستور ست پیکرت

با تو برادرانه سخن گفت خواهرت

وقتی که روی نیزه گذر می کند سرت

بر روی موج نیزه سوارند کوه ها

قالب تهی کنند در این موج نوح ها

بر روی موج نیزه سوار ست کوکبی

افتاده گیسوان قمر دست عقربی

امشب تمام دشت پر از آه آهوان

می گیرد آخر آه جهان سوز زینبی

رفته ست روی نی سر مردی شبیه ماه

رفته ست روی نی سر آیینه مذهبی

باران اشک های غم آلوده ام ببار

بگذر از ازدحام غزل های من شبی

این چشم های گمشده در بارش غم است

یا جام گر گرفته ی از خون لبالبی؟

امشب تمام دشت پر از آه آهوان

هر سو رمیده اند غزالان بی امان

هر سو فتاده است سری از قفا جدا

سرها بریده بینی و تن ها جدا جدا

بر روی خاک عطر تن آب مانده است

بوی گلاب چشمه ی مهتاب مانده است

این خاک بوی عطر تو را میدهد هنوز

بوی نماز وتر تو را می دهد هنوز

هاشم رضازاده




تاريخ : چهارشنبه ۳ مهر۱۳۹۲ | 19:8 | نویسنده : هاشم
باران مشجر می کند روح خیابان را

رفتی اگر ، آورده ای از پیش باران را

جز تو برای خود پری ! شانی نمی بینم

گیس پریشان داده ای گیسو پریشان را

هر چند دست آویز باشد یا که حلق آویز

زلفت تداعی می کند شبهای زندان را

در صورتت جز ماه پیشانی نمی یابم...

در گیسوانت غیر دریای خروشان را

احساس من احساس مرغی در قفس مانده ست

وقتی کنار پنجره می دید گلدان را

قدر بهاری را که باراندی ندانستم

باید تحمل کرد حالا ها زمستان را


هاشم رضازاده